باد می آید، بیشتر شبیه طوفان است، و آسمان رو به کبودی می رود، و من دوشی گرفته ام، جلو پنجره ایستاده ام، خیسی موهایم لختی شانه ها و بازوهایم را با خنکی اش نوازش می کند. درختان در هم می لولند، هوا آنقدری دلپذیر است که تنهایی ام را با نوشتن و موسیقی جشن می گیرم. شمعی روشن می کنم، ضبط صوت را روی toggle می گذارم تا بی وقفه بخواند. هوا تاریک شده، از تنهایی اشباع شدم، و دقیقا در همین زمان که دلم کسی را می خواهد تا دم صبح با او گپ بزنم، ناگهان او وارد می شود... همان طوریست که باید باشد، با لباسی نازک و سبک که خطوط وحشی اندام مردانه اش و شانه های عریضش٬ با وقاری دوچندان در آن ملموس است، بدون حس غریبگی می آید و می نشیند، بی وقفه و با جریانی شدید وجودش در رگ هایم حل می شود، به او ایمان دارم، بودن اینکه اراده کنم. از دیدن حجم تیره ی مو ها و ریش هایش در حالت متفکرانه اش که ابروانش حالتی عصیانی به خود می گیرید لذت می برم. دلم می خواهد با هم قهوه ای بنوشیم و همچنان گپ بزنیم، می روم شمع دیگری روشن می کنم، عودی می سوازنم، قهوه دم می کنم. در حین نوشیدن قهوه باز متفکر می شود، انگشت درشتش را روی دسته ی صندلی می زند، ریز و ممتد و آرام، و جرعه ی قهوه هنوز در گلویش چسبناکست و صدای بمش را گرم تر می کند. دسته ای از موهایم را می گیرد بو می کند، به آرامی رها می کند، او یک مثل یک نیروی مداوم است بدون اینکه تلاشی کنم. او مرا می داند. خوابالوده شده ام، و لختی شانه ام که آخرین بار خنکی خیسی موهایم نوازشش کرده بود، گرمای دست بزرگش را حس میکند، و صدایش در گوشم است و صدای موسیقی مدت هاست در متن شب٬ حل شده. چشمانم را باز می کنم... آفتاب است، من هستم، تنها، فنجانی خالی از قهوه، شمع های تمام شده، خاکستر عود، دفتری باز روی زمین، خودکاری کنارش، صدای موسیقی که همچنان بی وقفه ادامه می دهد: Hello! Iam your mind٬ giving you someone to talk to٬ Hello…
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 21:59 توسط مؤنث عاصی
|

مثل خرابه ای که بوی ادرار می دهد...این است زندگی ما٬ خیسی ادرار در پهنای آفتاب تبخیر شده و اثری دیده نمی شود اما بویش خرابه را پرکرده٬ اعتقادات و واقعیاتمان را با اضطراب و ترس از دیده شدن٬ در پشت دیوارهای آجری نا به سامان در انزوا ادرار کردیم٬ تف به این بکارتی که ما دختران حفظ کردیم٬ چه ارزشی دارد وقتی دنیای دروغ و تظاهر و بی هویتی هر لحظه ما را مورد تجاوز شدید قرار می دهد٬ و ما هی درد می کشیم و مردان چه مردانگی برایشان مانده وقتی مفعول همان دنیای دروغ وتظاهر و بی هویتی شده اند. روح ها به هرزگی رفته. از همان زمانی که ندانستیم چه کنیم و کالبدی متناقض با روحمان برایش جستیم و با تحکمی بی اعتقادانه روح را در آن جای کردیم٬ کار را تمام کردیم٬ بکارت روح از دست رفت و در غربت و چهارچوب های ناشناخته ی کالبد دورغین از کوره در رفت٬ بی حیا و هرزه شد. وقتی روح افسرده ی بی جان٬دیگر کرک و پرش ریخت و بی زبان شد٬ و با صدای غریبه ای لب تکان دادیم و جملات دیگری را تکرار کردیم تا این نقاب و کالبد پروار تر شود. کجایم؟ کجایی؟ مرا باور کن٬ از این پیله خسته ام٬ تو نیز مثل من اسیری٬ باورت می کنم٬ توام از پیله خسته ای...
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 15:25 توسط مؤنث عاصی
|

انکار ناپذیز بود٬ آن فاحشه عاشق بود. کم نظیر بود٬ حس فاحشه٬ کم نظیر بود. اما افسوس که او یک فاحشه بود٬ افسوس که شغلش ناشریف بود و بدن لطیفش ابزار کارش. مرد اول از عشق زن به خود بالید٬ اما افسوس از زمانی فهمید یک زن فاحشه عاشق اوست. انگار دیگر حق فاحشه نبود که از خواهش تن سر باززند٬ چرا که برای مرد هم جز یک فاحشه هیچ نبود. او امتناع می کرد٬ اوج اقتداس و غرورش و حس کم نظیر زندگیش برای مرد بود٬ چرا که مرد با دیگران فرق داشت٬ اما او فقط یک جنس لطیف لوند بود برای مرد٬ فقط یک فاحشه که حقی نداشت٬ فاحشه مرد را می خواست تا صاحب عواطف تن و وجودش باشد٬ و تمام روزهای دهشتناک گذشته را به خاک بسپارد٬ سخت بود باور کند٬ که مرد رنگ حیوانی به خود بگیرد. اما افسوس او یک فاحشه بود... فاحشه ای که نقاب نداشت...
+
نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:50 توسط مؤنث عاصی
|

آقای آزاد مردیست زنده در بطن رؤیاها و تخیلات من٬ مردی کاملا آزاد. انگار سال ها آنقدر روحش در حبس و اسارت شکنجه کشیده تا سرانجام موجب انقلابی شده تا او اینگونه شود. او تنها کسی خواهد بود که خواهد توانست مرا اوج دهد. او با آن صورت گشاده و چند تار موی سپیدش، با آن صدای مردانه ی بَمش که کمی خش دارد٬ آنقدر صمیمی و رها به اشتباهات و گذشته اش می خندد که من ناخوآگاه با او خنده سر می دهم. او نگران هیچ موجود و حادثه ای از گذشته و در آینده نیست، آزادِ مغرور و سربلند، احتیاجی ندارد کسی در مورد تعهد گوشزدی به او کند. او تنها کسی خواهد بود که ناگفته ها و رازهای مرا می داند و هرگز ضعف ها و خطاهای مرا اسلحه ای برای شلیک به من نخواهد کرد، او به من افتخار خواهد کرد همچنان که من به او. و وقتی در کنارم راه خواهد رفت مثل یک انسان در حال جان دادن، از انگشت های پا، اندامم رو به سبکی و رهایی می رود، و لحظه ای که تنها صورتم می ماند، بر می گردم و گونه ی آقای آزاد را می بوسم و او با انگشتش گونه ام را نوازش می کند و لبخند می زند و ناگهان تمام جسمم آزاد خواهد شد. پراکنده: ۱.تو٬ پر از تهی شدی٬ پر از وسوسه ی رهایی از انزوا٬ هوس وجود کسی مثل عطش روحت رو می سوزونه. هوس... نوعی تمناست نه حس نه عشق! ۲.بالاسر هممون یک٬ وجود واحد هست. که حتی انتقام دل شکسته ی یک فاحشه٬ یا دزد رو هم می گیره! و به هیچ کسی باج نمی ده٬ به این اعتبار که زیاد اسمش رو آورده و ذکر گفته! ۳.Till the pain is so big you feel nothing at all (از ترانه ی Working class hero )
+
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 19:44 توسط مؤنث عاصی
|

از شدت گرسنگی و عطش روح گیجش همبستر روزمرگی و سطوح کم عمق شد ناگهان دید درد دارد، ناگهان دید مویرگ های پاره شده ی روحش را گرسنگی کم تر شد روزمرگی ها کمی شکم را پر کرد تا معده سنگین نشده بود تا بی معنایی در بطنش باور نشده بود برخاست به دنبال درمانی برای روح بیمار برای غسلی برای جنابتی روزمره پراکنده: مثل ورد مرور می کنم عروسک کوکی و معشوق من فروغ را! هِی کیف می کنم، هی آرزو می کنم، هی خیال می کنم...
+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 0:31 توسط مؤنث عاصی
|
